تابستان کاری - تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 12:11
اواخر تابستون یک مهد پیدا کردم و مشغول به کار شدم ،اما نه محیط شو دوست داشتم و نه شرایط شو، اما مجبور بودم چون جای دیگه پیدا نکرده بودم ، و از طرفی تو خونه حق غر زدن نداشتم،چون مامانم میگفتن خوب منکه میگم نرو سرکار ، و این حرف بیشتر منو آزار میداد.یک روز که داشتم کارستی درست میکردم یکی از مربی ها گف...
کلبه - تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 12:11
وقتی تو مصاحبه قبول شدم واقعا تو پوست خودم نمی گنجیدم و خدارو هزاران بار شکر میکردم.
پسر های کهکشانی - تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 12:11
از اسم کلاسم مشخصه که دانش اموزان من پسر هستن، پسرای ۶ساله پرانرژی و دوست داشتنیروز اولی که بچه ها اومدن روز سختی بود ، چون هم باید لبخند میزدی و با کلی ذوق به استقبال مامان و بچه ها میرفتی ،از طرفی صدای گریه و جیغ و .... ازار دهنده بوداما واقعا خوشحال بودم ک یک کلاس واقعی دارم ، اونم با ۱۵تا پسر