اواخر تابستون یک مهد پیدا کردم و مشغول به کار شدم ،اما نه محیط شو دوست داشتم و نه شرایط شو، اما مجبور بودم چون جای دیگه پیدا نکرده بودم ، و از طرفی تو خونه حق غر زدن نداشتم،چون مامانم میگفتن خوب منکه میگم نرو سرکار ، و این حرف بیشتر منو آزار میداد.یک روز که داشتم کارستی درست میکردم یکی از مربی ها گفت تو که علوم قرانی خوندی چرا مهد مذهبی یا قرانی نمیری؟منم گفتم چون جایی و نمیشناسم. بهم یک شماره داد و گفت زنگ بزن شاید هنوز نیرو لازم داشته باشن.باکلی نذر و نیاز و استرس زنگ زدم و یک خانوم باشخصیت و مهربون به من گفتن فردا برای مصاحبه برم موسسه شون.فردا بااسترس تمام رفتم مصاحبه، البته که اونخانم مهربون نبود اما توسط دوستان مصاحبه شدم و قبول شدم.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: کیارش جعفرینژاد
تاريخ: پنجشنبه
24 آذر
1401 ساعت: 12:11